|
نه فقط باغچه یک مزرعه دارم در آب
و در اندیشه که جز خود چه بکارم در آب
شده ام چرخه ای از بارش و تبخیر همین
صبح برخیزم و شب باز ببارم در آب
حسرت گرته ی خاکی به ضمیرم مانده است
بس که شستتند به وسواس غبارم در آب
آب یعنی من و هر گمشده ی بی آمار
های از آن گاه که خود را بشمارم در آب
شوق همبالی مرغان مهاجر دارم
لاک پشتانه اگر زیست تبارم در آب
آسمان باز مرا سهم خودش خواهد دید
گرچه آماده ترین است مزارم در آب
آب هستی ست و من هستم و حرفم این که
فرصتی نیست که حرفی به لب آرم در آب
|