تبليغاتX
امینه دریانورد
امینه دریانورد

دلنوشته ها


رنج

 

 

آهن اینجا اگر چه پوکیده است

ریشه هامان ببین چه بالیده است

 

روی این خاک در حصار که ابر

غیر شرجی بر آن نباریده است

 

حتم دارم به خواب و بیداری

چشمتان بارها مرا دیده است

 

بارها با شما قدم زده ام

و حواس شما نفهمید ه است

 

گاه حس می کنم که سیب شده ام

و مرا اشتیاقتان چیده است

 

و گناه بهشتی ام آنک

درشما واژه واژه رویده است

 

من شمایم شما من اید و ما

مردمی که به عشق کوشیده است

 

حال مارا کسی نپرسیده است

رنج ما را کسی نرنجیده است

 

   

یکشنبه بیست و یکم تیر 1388  توسط امینه دریانورد  |

 

باغچه

 

نه فقط باغچه یک مزرعه دارم در آب

و در اندیشه که جز خود چه بکارم در آب

 

شده ام چرخه ای از بارش و تبخیر همین

صبح برخیزم و شب باز ببارم در آب

 

حسرت گرته ی خاکی به ضمیرم مانده است

بس که شستتند به وسواس غبارم در آب

 

آب یعنی من و هر گمشده ی بی آمار

های از آن گاه که خود را بشمارم در آب

 

شوق همبالی مرغان مهاجر دارم

لاک پشتانه اگر زیست تبارم در آب

 

آسمان باز مرا سهم خودش خواهد دید

گرچه آماده ترین است مزارم در آب

 

آب هستی ست و من هستم و حرفم این که

فرصتی نیست که حرفی به لب آرم در آب  

 

 

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387  توسط امینه دریانورد  |

 

رقص

 

برقص تا که برقصد تمام من با تو

ببین به تجربه من خسته می شوم یا تو

 

من و تو لنج به طوفان رسیده ایم برقص

خیال کن که منم  - من - غریق و دریا تو

 

چه ناگهانی از این اتفاق شیرین تر

مرا که راه نجاتی نمانده اما تو

 

دوباره آبی و آرام می شوی فردا

و هم جزیره چه زیباست این که فردا تو

 

کنار اسکله لنگر گرفته باشی من

بپرسم ات که چه کردی چه کردی آیا تو

 

که من ، منی که به ساز زمانه رقص نکرد

چه بی مضایقه رقصید با تو- تنها تو  

 

 

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387  توسط امینه دریانورد  |

 

شبیه رخت عروسی

 

شبیه رخت عروسی که می شود کفنم

تو گاهواره و گوری برای من وطنم

 

شعار نیست که شعر من است گوش کنید

مرا که آینگی می تراود از سخنم

 

نفس نفس همه آرامشش زطوفان هاست

جزیره ای که قیاس اش اگر کنید منم

 

سکوت گاه صدا را به سخره می گیرد

چه همصدایی خوبی ست بی صدا شدنم

 

به پای شب اگر از جنس آسمان باشد

چراغ وسوسه را بی درنگ می شکنم

 

به صفرهای هزار آفرین  به عشق  به رنج

که من سروده ای از ناسروده های زنم

 

 

یکشنبه ششم بهمن 1387  توسط امینه دریانورد  |

 

بگو به عشق

 

بگو به عشق که دیگر مرا صدا نکند

مرا دوباره دچارچنین بلا نکند

 

طلای مس شده ام را به موزه ها بدهید

که تا همیشه دلی میل کیمیا نکند

 

بگو ندیده بگیرد تمام بود مرا

بگو به مردن من نیز اعتنا نکند

 

دو نقطه ام و دگرهیچ نقطه چینم را

دروغ و راست بگو شرح  ماجرا نکند

 

نه من به سود خود ازعشق می گریزم - عشق

عقوبت است نصیب کسی خدا نکند

 

دعا کنید تا که این قصاص پیش از جرم

هر آنچه با من او کرد با شما نکند

 

 

سه شنبه یکم بهمن 1387  توسط امینه دریانورد  |

 

دلت نسوخت ؟

 

وقتی که عشق خانه نشین شد ! دلت نسوخت ؟

خورشید سوگوار زمین شد ، دلت نسوخت ؟

 

وقتی که حرف آیینه ها ناشنیده ماند

و ...چهره ها چنان و چنین شد ، دلت نسوخت ؟

 

وقتی که گور جای گل از خاک رست و رست

پیشانی زمان همه چین شد ، دلت نسوخت ؟

 

روزی که ناگزیر برادر کشی شدیم

دل های عاشقان پرکین شد ، دلت نسوخت ؟

 

آن روزها دل تو کجا بود مهربان !؟

آن روزها که حیف ترین شد - دلت نسوخت

 

 

پنجشنبه بیست و ششم دی 1387  توسط امینه دریانورد  |

 

خیال کن

 

خيال کن که جزيره که ما از آن توايم

که زر خريد که تسخير رايگان توايم

 

 خيال کن که دروغ است فعل ناشدني

شده است و فصل مگوياي داستان توايم

 

خيال فرصت خوبي ست خوش خيال ترين

خيال کن که خدايي و بندگان توايم

 

خيال نه - که يقين مي کن اين کرامت محض

تمام تور - تو - ما نيز ماهيان توايم

 

( کرم نما و فرودآ‏ که خانه خانه ي توست )

تو ميزباني و ما جمله ميهمان توايم

 

عجب زمانه ي مهمان کشي ست شرم

بريز تشنه ي بي مکث شوکران توايم


  

دوشنبه شانزدهم دی 1387  توسط امینه دریانورد  |

 

پرواز

 

پيش از آني که فروتر ببرد گردابم  

بازهم ناجي همواره ي من دريابم

 

آسمانم شده از جذبه ي پرواز تهي

بال بيداري من باش در اوج خوابم

 

زندگي با همه ي خوبي و زيبايي ها

ترسم اين است که در خويش بگيرد قابم

 

 تشنه ام – تشنه ي آن چشمه ي در سنگ هنوز

عاشقم ، عاشق آن ناشده هاي نابم

 

باز دريا و شب و من به تو مي اندیشیم

چه حسودانه ببين مي نگرد مهتابم


 

دل به دريا زده ها خوبترم مي فهمند

کاش موجي به سراب تو کند پرتابم


سه شنبه دهم دی 1387  توسط امینه دریانورد  |

 

هستی

 

گر که مي گيرم


قالبم ذوب مي شود


و کلمات


بي شکل


رها مي شوند


                  در وسعتي که تهي ست


آب هاي تبخير شده


چه مي گويم را


بهتر مي فهمند


تور هاي بي ماهي نيز


( جزيره ي مغموم )


در هر شکلي که باشي و باشم


از هستي ات چشم  بر نمي گيرم


  

شنبه هفتم دی 1387  توسط امینه دریانورد  |

 

همیشه ها

 

شايد کمي آن سوتر از خودم گام نهاده ام ( بر خلاف جريان آب ) که اينگونه در هجوم طوفان ها شرمسار کويرم - باران هم اگر ببارد عطشم سبز نخواهد شد ، بي آب و آينه روشنايي نيست که دل به جاده ها بسپارم . هنوز در پي خويشم بي دريغ رسيدن - نشاني ام را از دريا و آسمان مي پرسم ، سکوتم جزيره را مي آشوبد تا طلوعي تازه بدمد

آغازيم نبوده و نيست که پاياني باشد - راه هاي نرفته بسيارند و شوق بال گشودن در گستره اي شگفت - يادم نمي آيد که بخواهم - خواسته شده ام - انتخابي به ناگزير ، جاري تر از زمان هميشه ام را به خاطر بسپار

جمعه ششم دی 1387  توسط امینه دریانورد  |

 

 



تنها نگاه توست که خیره ام می کند
به زیبایی


 

عکس

 

رنج
باغچه
رقص
شبیه رخت عروسی
بگو به عشق
دلت نسوخت ؟
خیال کن
پرواز
هستی
همیشه ها

 

تیر 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387

 

 

محمد علی بهمنی
قیصر امین پور
هوشنگ ابتهاج
سید علی صالحی
فریدون مشیری
گلشیری
بزرگ علوی
صادق هدایت
منیرو روانی پور
عبدالجبار کاکایی
غلامرضا طریقی
کانون ادبیات ایران
تازه های ادبی
مهاجرانی
مریم رزاقی
عبدالرضا نورپور
اهورا ایمان
آوای آزاد
علیرضا قزوه
شراره کامرانی
محمد کاظم کاظمی
حامد عسکری
امیر مرزبان
امینه دریانورد
رستمی

 

 

RSS 2.0